
از جمعه پیش تا همین امشب که دوباره به جمعه رسیدم، چند تا اتفاق افتاد... ته همه این اتفاقا، من شدم یه دُرسا بد اخلاقِ نا مهربونِ غیر قابل تحمل...که دارم اطرافیانم رو عاصی میکنم.. حالا به ترتیب میگم چیزایی رو که حسابی رو مُخَم بودن و هستن: اولیش که توی مطلب قبلی خیلی مفصل راجع بهش نوشتم و حرف زدم..فردوس_خوابگاهِ جدیدم_و اتاقای دانشجو کُشِش٘ دومیش: یه زنجیر اتفاقای خیلی خیلی ناراحت کننده و خصوصی(دوست ندارم وارد جزئیاتش بشم)...زیاد حرص داد منو..اما سعی کردم خونسرد باشم که این واقعا دشوار بود سومیش: تماشای لانتوری... چهارمی ، بدترین و تلخ ترینِش، مرگ ناگهانی یکی ...
ادامه مطلب